در پنج ساعتی که برای رفتن به ،و برگشتن از، پارک جمشیدیه صرف کردم، یا 64 ساعتی که در چند هفته ی اخیر در اتوبوس بودم، داشتم فکر می کردم؛ چقدر از این خاک به ما تعلق دارد؟ و ما چقدر به این؟... و فکر می کردم اگر امیرخانی و نامجو و جلیلوند و چندتا در ظاهر نا امید و در باطن خوشحالِ دیگر نبودند، چه جایی در جامعه برای ما وجود داشت؟

پارک جمشیدیه، که وقتی من واردش شدم بعد از مدتها شمار افراد داخلش فرد شد، و بعد از رفتنم باز زوج- زوج
استغفرالله...
- تهران و مترو و امتحان و تحویل پروژه و الباقی کارهای امیدوارانه تا 22 وم ادامه دارد.
دلم می خواهد خمیازه بکشم... خیلی خیلی زیاد...
پسنوشت؛
تابلوی شهر اثر آرین لواسانی بیانگر برداشت وی از شهر امروزیست. استفاده ی هوشمندانه ی وی از احجام آشنا، برای ساختن آنچه خانه و آپارتمان می نامیم، در آن زندگی می کنیم و با حال و هوای آن آشنا هستیم اولین شگرد اوست. احجامی ساده در حد نقاشی های کودکیمان، سقفهای شیروانی، پنجره های مربعی شکل و دیوارهای کنگره دار. لواسانی با جزئیات ساده، آشنا و صمیمی، کلیتی پیچیده، نا آشنا و خشن ساخته است. استفاده از رنگ های ساده و کلاسیک آبی تیره، قهوه ای ، خاکستری و سیاه، توازن در تاثیر اشکال با وجود عدم تقارن، ایجاد عمق از طریق تراکم اشکال، زوایای تیره، پنجره هایی که درون کاملا تاریک احجام را نشان می دهند، سقف های نوک تیز و سایه و روشن های پی در پی، قسمتی از شگرد لواسانی است برای آفرینش فضای معماری یک شهر اروپایی. فضایی تیره و تار، با افق هایی مه آلود و دلهره آور، همانطور که در مورد ساختمان های نوک تیز هم شاهد هستیم.
شهری از انسان تهی، بی هیچ نشان حیات. یاد آور ساختمانهای قرون وسطایی غرب اروپا، کلیساهای باروک. ساختمان ها ی با ابهت، اما در نگاه لواسانی ترسناک.
اثر لواسانی، نشان دادن زشتی چیزهاییست که انسان ساخته است، بناهای رسمی که انسان برای بیان قدرت و اقتدار خود ساخته است و او همه ی آن ها را زشت و ترسناک می پندارد.
لواسانی در این اثر پست مدرن، با بیان ماهرانه ی زشتی، ترس و دلهره، زیبایی آفریده است.
_-_-_-_-_
آنچه در این نوشته آمده، برداشت و استنتاج شخصی است و ممکن است کامل و جامع نباشد.

و سه سال پیش و او بود و (1) زمین فوتفال غولاباد و داد و فحش و گاه گاه برخورد فیزیکی و گاه ماه و ما و او و سید جوشی و داد و شاد و سمپاد و فریاد، ادبیات فارسی و راستی و کاستی و......رفت. سه سال، که او چنان و ما چنین، 1-دبیرستان و 2-کنکور و 3-دانشگاه و گاه یاد. سه سال، و چند شب پیش، با بچه های غولاباد، پارک لاله و فوتفال و....سید که نیامده بود که (1). سید، سید هادی /سهراب/آسد هادی، نه! آسد سهراب... ما او را اتفاقی دیدیم یا او ما را یا اصلا او ما را دید؟ یا آیا ما او را دیدیم؟ خیلی وقت است دور شده از ما و ما و ماماماماماما.
خیلی خیلی نزدیک تر است از ما، به ماه انگار، خیلی خیلی دورتر است از...
سید هادی دهقان منشادی.
منشادی...من شادی...شادی/هادی...سهراب!
خلاصه،
خلاصه ی ماجرا اینکه نصف شبی زنگ زده بود به من. و، من هم که تا دیر وقت چشمم روی کاغذ بود و مشغول کار. انگشت هایم تیر می کشیدند و تازه سر را گذاشته بودم روی زمین و پشت پلک هایم کم کم داشتند گرم می شدند...که...
خلاصه زنگ زد. از قضا خیلی خلاصه هم حرف زد. پریشان و خجالت زده، مثل همه ی وقت هایی که بد موقع زنگ می زد. من هم مثل همه ی وقت ها، طوری وانمود کردم که انگار اصلا خوابی در کار نبوده و او هم مثل همه ی...نه، من مثل همه وقتها دستم رو شد و او، مثل همه ی وقتها عذرخواهی های عجیب و غریبش را تند و تند تحویلم می داد...
می گفت؛ شرمنده است. بابت همه ی بدی هایش، همه ی بی وفایی هایش همه ی دهان کجی ها، زخم زبانها و ، چه می گویم؟؛ زخم نگاه ها و اداها و... زخمِ...نمی دانم. او هم نمی دانست. سعدی و حافظ و مولانا، انگار کلمه اش را نساخته اند...از قلم افتاده؛... زخم بزرگ! جاینت اینجری! بقول ملا زخم گردن قطع شدگی، گردنِ...جانم را انگار.
خلاصه اینکه نصف شبی چه شده بود که وجدانش (!!!) درد گرفته بود، نمی دانم اما به هر حال، این با ما از در سازش در آمدن هایش، کم پیش می آمد و می آید. و این موقع هاست که یا کلی سر کیف می شوم و همه بدی های نوزده سالش را یکجا می بخشم و یا کلی نگران می شوم از فردا صبحش که باز باید بر در آستانش ضجه بزنم که؛ با ما به از این باش و او هم جواب بدهد، تازه اگر بدهد؛ چه؟. و قطعا در هر دو صورت، آخرش پشیمانی و پریشانی.
خلاصه تند تند عذر خواهی کرد و وقتی وجدانش راحت شد،
قطع کرد. و ما ماندیم و تیر کشیدن انگشتها و... گردن!
قطع کرد!
قرار بود یک شب هم که شده ما راحت بخوابیم و او بیدار... نگذاشت که.
* نون و امیر و پنگور...
* "بر من واجب" نمازتان را نگویید، "السلام علینا" اش را هم.
* اکالیپتوس-دارچین-سیب-اکالیپتوس-دارچین-سیب-اکالیپتوس...
* دور دوم را تحریم می کنیم؛
با تشکر، حزب باد.
وارد که شدیم، من این طرف میز نشستم و او... او هم همین طرف.
نگاهش نکردم. او هم.
می دانستم بالاخره شروع می کند. به داخل کافه کشانده بودم که شروع کند، کرد هم. گفت:
تو چه مرگت است؟
گفتم؛ می دانی.
گفت مگر قرار نشد؟
عمداً، که لجش را در آورم، گفتم؛ چه قراری؟
لجش در آمد، گفت:
- مگر قرار نشد که ببینی و به دل نگیری، مگر قرار نشد هرچه کردند هیچ نکنی، راه خودت را بروی و به جماعتِ آنگونه، اناتو بگویی، بمانی که چشمشان در آید...مگر قرار نشد اینجوری نشو...
- منظورت موجیست؟ موجی نشوم؟
- ببی...
- موجی. مثل ارمیا، خوانده ایش؟ نخوان. به درد تو نمی خورد.
کلافه شد، کمی بلند، به قدری که اطرافیان صدایش را شنیدند (!!!) گفت:
- تو با این کارت هیچ تغییری ایجاد نمی کنی.(برای اینکه لجم را در آورد، تاکید کرد:) هیچی.
- من کاری نکردم.
- آره...
صبرم تمام شد گفتم:
- چه کار کردم؟ فقط آمدم بیرون. فقط از آن نمایشگاه لعنتی آمدم بیرون...مطمئنم به هیچ کسی هم بر نخورد. کسی من را نمی شناخت. کاتر را که در نیاوردم تابلوی لعنتی را دو تکه کنم...تابلویی که روحانی را با چشمان خون آلود کشیده بود و مردم را در حالی که بچه هایشان را پنهان می کردند از هاله ی نورش، ترسان، فراری...این توهین بزرگیست، خیلی بزرگ...حماقت دختری را که خودش را در زندانی که با روسری درست شده کشیده است... ای کاش...ای کاش بود و روسری اش را از سرش می کشیدم و می گفتم: بیا! خلاص شدی؟ تمام محدودیت ها و بدبختی و زندان هایت تمام شد؟ حالا آزادی؟ تمام فاصله ات با خوشبختی همین روسریست؟ حالا که نیست هیچ مشکلی نداری؟... حالا که نیست چه نقاشی می کنی؟ بهشت را؟ بهشت تو با دیده شدن موهایت تجلی یافت؟ می خواهی شلوارت را هم...
استغفرالله...استغفرالله...
با چشمهای گرد به من نگاه می کرد، انگار ترسیده بود، شاید نه از حرفهای من، از اینکه مجبور بود این بار هم کوتاه بیاید و در انتها لبخند بزند...
خالی شده بودم، خالی خالی...آرام ادامه دادم:
دِ نکردم که، هیچ کدام از این کارها را نکردم. فقط گالری را ترک کردم...رفتم بیرون، آرام...قدم زدم، به پروژه ی مقدمات فکر کردم...به دوشنبه صبح آقای صدیق، که اگر شد بروم... به... باور کن هیچی نیست. هیچی. من خوبم. مثل گل، در چنگ چنگیز مغول... می خواهی قسم بخورم؟
لبخندی ضمیمه کردم، که بر خلاف میلم کج و کوله و زورکی از آب در آمد. اما نتیجه داشت. انگار قانع شد.
نمی دانم پول چای را من حساب کردم یا او.
امروز عصر، تنهایی، رفته بودم نمایشگاه نقاشی آزاده خواجه نصیری. بعدش هم مرا دیده بودند که ،تنها، رفته بودم چای بخورم، می گفتند انگار امیر با خودش حرف می زده...


